تبليغاتX
کرکسهای سبز
جنبش سبز جلبکي با آتش زدن چند سطل زباله در روز 13 آبان حماسه آفريد!


 

بدون شرح!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:24 توسط نفیر |

جنبش سبز علوی

ما جمله برآنیم که خورشید برآید        شام سیه غصه عالم به سر آید

با جنبش سبز علوی در پی آنیم          تا جامه ی فتنه ز تن سبز درآید

 

با یا علی همه به جنبش سبز علوی بپیوندیم.

 

یا علی (ع)

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:3 توسط نفیر |

عليرضا قزوه شاعر خوش ذوق ايراني كه مدتي است در دفتر رايزن فرهنگي ايران در هند به‌سر مي‌برد، در جديدترين شعر خود به حوادث اخير واكنش نشان داد.

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آنقدر که به آب عنب رسید

صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رأی‌ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آنکه انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نماز جمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید

هر کس که دم زد از ادب مرد، حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو در آمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید

چیزی نبود حاصل شان از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید

خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:49 توسط نفیر |

باز در فصل خزان، موسم چيدن آمد

خبر آمد، خبر سرخ ۱ رسيدن آمد

سيب ها باخبر از واقعه بر خاك افتاد

و بسي ولوله در خاطر افلاك افتاد

خبر از يار عزيزي است كه برگشت، رسيد

فتنه در شهر به پا شد، خبر از دشت رسيد

خبر از دشت، خبر دشت دل مردان شد

باز هم بي خبري، قسمت بي دردان شد

تا كه نامرد به نامرد شكايت مي برد

دل مردان خدا بوي شهادت مي برد

قفل زد فتنه بسي تا كه كليدي آمد

باز از قريه سوي شهر شهيدي آمد

شهر در فتنه ، گروهي پي زر مي رفتند

برخي البته در اين فتنه هدر مي رفتند

فتنه در شهر، چو ديوي همه سو مي بلعيد

هر چه كِشتيم به صد دلهره، او مي بلعيد

چند وامانده، حديث نرسيدن خواندند

كورها خطبه ي ترديد و نديدن خواندند

چه امامي كه قبايش نجس از بول پسر۲

نوح شد غرقه در اين غائله از هول پسر

چند وامانده در اقصاي تن خود ماندند

و گرفتار سر زلف من خود ماندند

شكم از خطبه نمي كرد بس و محكم بود

هر چه مي گفت شكم از هنر خود كم بود

ماهواري سر ميمون صفتان را مي برد

ماه در پنجره تنها غمشان را مي خورد

شيخكان شعبده هايي كه نبايد كردند

قيل و قالي و دليلي ز شكم آوردند

يكي از زير قبا، خانه ي خاني آورد

و دليلي ز فلان جاي فلاني آورد

آن يكي عفت ناداشته را رسوا كرد

هر چه را ديد، نياورد به جا، حاشا كرد!

ما بر آنيم كه اين قوم جز اين چيزي نيست

غير فرزند و زن و اسب و زمين چيزي نيست

خضركان راز ندانند، نيازي دارند

پايشان بر لب گور و سر بازي دارند

بهر آخور بسي احساس خطرها كردند

زاهدان هم ز سر جهل حذرها كردند

فتنه مه نيست كه برخيزد و خود بنشيند

ناخدا بايد تا كشتي و دريا بيند

مردها بايد تا تيغ سخن تيز كنند

اينچنين چاره هر فتنه خون ريز كنند

سر هر كوه سري بايد و سرداراني

تيغ هايي به كمين نيز و جگرداراني

بود سرها كه تو گويي ز كدو بيش نبود

بود و در معركه غير از كُله و ريش نبود

شيخ ها در تله ي شايد و اما ماندند

مطربان پيشتر از شيخ، سخن ها راندند

رفت رقاصه به منبر، چو رجالي نشناخت

خر دجال در اين مزرعه خوش تاخت كه تاخت!

خيلي از آن طرف آب، شناها كردند

كه شنا در طرف غفلت ماها كردند

زاهدان خوش كه در اين فتنه دعاها كردند!

دست اگر رفت به كاري، اثري هم دارد

بله البته توكل اگري هم دارد!

باري اي قوم چنين رفت و چنين ها نه نكوست

فتنه در ماست، جهان آينه روشن اوست

فتنه از سوي تنور است، سخن ممتحَن است

چشم بر خاك چه داري، كه شكم راهزن است

هله گر اهل حقي ديده بر افلاك انداز

تن زد ار تن، تن خود سوخته بر خاك انداز!

اينچنين طنطنه در جان بسا پاك انداز!

چند وامانده به حكم شكم از جا رفته

در پي امر شكم، در پي دنيا رفته

سرفرازي به سر نيزه فراز آمد باز

تا ببينيم شهيد است كه باز آمد باز

جوش ليلي است كه در دشت جنون سبز شده

باغ سرو است كه از سرخي خون سبز شده

هوس افكند خلل ها به هواداري ما

تا كه برخاست شهيدي ز پي ياري ما

خون دويد از همه سو، هر چه هوا را تاراند

دل ما را ، دل ما را، دل ما را تاراند

بوي يوسف كه بيايد چه ترنجي ماند؟

در قدمگاه رضا، جاي چه رنجي ماند؟

شهر گو كرببلا باشد و صف ها باشد

محضر نخل تو كي حد علف ها باشد؟

رهروان! اسب شهادت شده زين، برخيزيد!

فتنه هر چند گران است، چنين برخيزيد!


*سروده:علي محمد مودب

۱- رنگ آمیزی برداشتهای شخصی ماست و ربطی به شاعر ندارد براحتی می توان تقابل خضرکان با سبز بی ریا را دراین شعر درک کرد

۲- بخوانید آقا زاده

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:36 توسط نفیر |

توضیحات این شعر را شما بهتر می دانید . اولش برای دل خودم گفتم ..استقبال شمارا که دیدم برخی ابیات را اصلاح کردم.

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

به به سلام ! جشن تولد گرفته ای

عیشی برای دور و بر خود گرفته ایhapy

فصلی گذشت ، سینه مردم کباب شد

بازی بچه های وطنم هم خراب شد

فصلی گذشت ، خون به دل عشق کرده ای

با خون ریخته ...بله .. عشق کرده ای

حالا برای شادی خود کیک را بخور

چاقو بکش به سینه من ،حنجرم ببر

یک تکه از جگرم را  به لب بکش

خورشید شهر مرا رنگ شب بکش

فصلی گذشت ، فصل دگر را خراب کن

این قلب پاک وطن را کباب کن

چاقو به خاک وطن می کشی ،بکش

آتش به دشت و دمن می کشی ،بکش

در کار فتنه چون شتر مست رفته ای

با چشمهای بسته به بن بست رفته ای

 یادت که هست جشن وطن را بهم زدی

با خون پاک جوانان شکم زدی

کادو چه لازم است برایت بیاوریم؟

فصلی پر التهاب و خیانت بیاوریم؟

حالا برقص فصل دگر را خراب کن

با خون چند نفر دیگر خضاب کن

چاقو بکش تکه ی این کیک را بخور

کافی اگر که نیست گلوی مرا ببر

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:53 توسط نفیر |

 شعری زیبا از دکتر علیرضا قزوه

 

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟

شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟

پرده دانان طریقت در صبوری سوختند

این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟

شیخ بازیگوش ما از بس مرید خویش بود

عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!

پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست

راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟

آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند

رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟

دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت

دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟

دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود

شیخ ما در باده گم شد ، مست ما مستور کیست؟

این که خضرش خوانده اید، اسکندر مقدونی است

این که دریایش لقب دادید چشم شور کیست؟

این که بر آن گوش خود بستید، صور محشر است

این که شیطان می دمد دائم در آن شیپور کیست؟

آن که می زد روز و شب پیوسته لاف اختیار

این زمان ترس از که دارد؟ این زمان مجبور کیست؟

بعد طوفان جز کفی در کیسه ی امواج نیست

شاه ماهی های این دریا ببین در تور کیست!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:41 توسط نفیر |

 

دادم ز کف چندی تو را با آه و با افسوسهاسالوسها

رفتی به یغما ناگهان با خدعه ی سالوسها

 

ای رنگ خوب و نازنین گشتی چرا چندی عجین

با جلبک و گلسنگها با حمله ی ویروسها

 

کرکس نشد طوطی اگر پرهای خود رنگی کندs2

راهی ندارد این دغل در حلقه ی طاووسها

 

 

 

 

فردا به رقص و جنبشی بر گنبد مینای دلs6

افتاده ای امروز اگر بر چهره ی جاسوسها

 

این رنگ احیا می شود ، شیاد رسوا می شود

می خشکد این مردابها در پیش اقیانوسها

 

بنگر نقاب ننگ را ، لبخند پر نیرنگ راs1

بر چهره ی شیادها بر روی اختاپوسها

 

این روزها آید به سر ، بیرق شوی بار دگرs5

گر اجنبی بندد تو را با حیله بر ناقوسها

 

ای سبز من قدیس من ، زیباترین تندیس منs3

وا می کنم روزی تو را از دست بی ناموسها

 

 


 

شاعر:حنظله کرمانشاهی

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:12 توسط نفیر |

ای میر یزید بی لیاقت
الطاف شما مزید باشد
اولاد حسین اگر تو باشی
حق با طرف یزید باشد

 قطب عالم توهم، منجی بیگانگان، مولی هر متقلب و دروغگو،

سردار مخملیان، امید مرفهین بی‌درد، حامی قانون شکنان و صداقت‌ستیزان ،لعنه الله علیه «م.م»


برای جلبکها

کوچکترید از آنکه مرا زیر و رو کنید

حتی اگر هر آنچه که دارید رو کنید

کوچکترید ازآن که بدانید من کی ام

از کوهها نام مرا پرس وجو کنید

خاشاکهای سبز مخالف ! منم درخت

باید که ریشه های مرا جستجو کنید

من ریشه در شقایق پرخون ، نشانده ام

گلهای سرخ باغ مرا خوب ، بو کنید

خاشاکهای سبز مخالف ! منم درخت

باید که ریشه های مرا جستجو کنید

خاشاکهای سبز ! من ایستاده ام

این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید

برمن مباد ؛ تیغ شما زخمی ام کند

باید به خواب ، مرگ مرا آرزو کنید

 

                                                                   کامران رسول زاده

                                                                به کمک کبک سیاسی

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:54 توسط نفیر |